در قرن 21 اونم که همه جا دم از دموکراسی می زنه منه بدبخت ( سام ) باید با دختری که اصلا تو عمرم ندیدمش و حتی نمی دونم اسمش چیه ، چی جوریه ، با هم به توافق می رسیم یانه و... باید عروسی کنم .
آره تعجب نکنید !
درست خوندید ، همین طوره آره
بخدا اصلا تو عمرم ندیدمش ! اما باید ....
خوب مادرم می گفت : پسرم من تنهام ، تو هم که پسر بزرگ خونواده ای باید سرو سامونت بدم کی رو می خای؟
من : آخه مادر مه که هنوز 21 سالمه تازه درسهامو هنوز تموم نکردم می الان نمی خام عروسی کنم .
مادر : من این حرفها حالیم نیس اگه کسی رو دوست داری بگو و گرنه....
من : وگرنه چی مامان من نمی خام ، من زن نگیرم کی رو باید ببینم .
مادر : باشه می دونم که چی کار باید کنم . مدتی از این حرفها گذشت تا اینکه دیشب داشتم درس می خوندم یه دفعه
پدرم گفت : پدر : ببین پسرم یکی رو مادرت پسندیده منم دیدمش دختر خوبیه ما با پدر مادرش حرفها مونو زدیم یک ماه دیگه قرار ازدواج گذاشتیم .
من : یعنی چی مگه مادر می خاد باهاش عروسی کنه که اون پسندیده پدر ، ثانیا قبل از حرف زدن با اونا چرا به من چیزی نگفتید. اک هی
پدر : ما قرار گذاشتیم و یک ماه دیگه هم عروسیه دیگه نمی خام حرفی بشنوم .
دیگه نتونستم درس بخونم ، رفتم تو فکر و امروز تو امتحان گند زدم .
همش همین بود !
حالا نمی دونم که چی کار کنم ؟
یعنی واقعا نمی دونم که چی کار کنم !
فکر می کنم که تنها راه همین باشه
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت 11:49  توسط سام
|
گاهی فکر می کنم می بینم که زندگی من همیشه تکرار است و می دانم که تکرار است و هیچ کاری نمی کنم .از خودم متنفر می شوم.
گاهی که به خودم فرو می روم می بینم که هیچ نیستم و به حال کسانی غبطه می خورم که حداقل هیچ هستند. از خودم بدم می آید .
گاهی نمی دانم که چی کار کنم ... یعنی واقعا نمی دانم که چی کار کنم و به گوشه ای خیره می شوم . حیران می مانم .
گاهی که فکر می کنم که هیچ چیزی ندارم و می بینم که همه چیز دارم به کودنی و نادانی خودم تعجب می کنم.
گاهی که از کرده ام پشیمان می شوم و باز کرده هایم را تکرار می کنم خودم را لعنت می کنم .
گاهی کاری را که کسی انجام می دهد ، من از او متنفر می شوم ولی وقتی همان کار را خودم انجام میدهم و به خودم تلقین می کنم که من هم انسان هستم و سر بلند در اجتماع گام بر می دارم ، احساس شرم می کنم .
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ....
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 20:44  توسط سام
|
عشقيعنيمهتاببرای دیدن چشمات ثانیه شماریمی کنم واسه لمس کردن دستای گرمت بی قراری می کنم برای اینکه طاقت دیدن نگاتو داشته باشم روزی صد بار نگاهتو تجسم می کنم واسه جبران روزایی که بدون تو تنها بودم لحظه شماری می کنمتا بغلت کنم و بگم بهترين لحظات زندگی ام لحظات با تو بودناست.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13ساعت 18:0  توسط سام
|
غروب مبهم سرخ ، نارنجی و آبی آسمان خاطره ای از آن دور دست ها را در تصویر گاه ذهنم نمایان می کند و نظاره گر لحظه هایی می شوم که گهی شاد و گهی غمگین بودم ، گهی چون آب زلال اما هیچ گاه تیره گل آلود نمی شدم . مثل طلوع صادق ، همچون انعکاس پر واقعیت و مثل ابر بارانی بودم از سادگی ، همچون اعداد لایتناهی بودم از پاکی ، همچو آب همدم خاک بودم از حیا ، به لبخند ساده ای خوشحال می شدم و همیشه مثل آیینه فراموش کار بودم . نمی دانستم فریب چیست ، نیرنگ کیست و دروغ کجاییست . با بی آلایشی تن به سکوت می دادم و گاهی نغمه ی زندگی را می سرودم و با بی پروایی در آسمان خیال کودکانه ام پرواز می کردم ، مثل امواج سریع ، مثل کوه استوار و مثل سقف نیل گون آسمان بی منتها بودم ...
اما سفید !
۲۰ / ۴ / ۱۳۷۸
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 11:30  توسط سام
|
در پاتوق مخصوص گذرگاه خیال هر چندی پرستوی مهاجری آمده کوله بار سفر گذاشته و خیمه رنگین اقامتش را به پا می کند. حرف حرف واژه واژه جمله جمله روی دیوار حافظه حکاکی می کند. کوله باری از خاطره را به جا گذاشته و کوله بار سفر جمع کرده و پرواز می کند.
ای کاش آشنا شدنی نبود دوستی عشق و کدام امیدی وجود نداشت زمانی نمی گذشت و خاطره ای بوجود نمی آمد .
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/08ساعت 8:48  توسط سام
|
وقتي كه تنها مي شوم ، مي انديشم به خودم ، به آسمان ، به زمين و هر آنچه در آسمان و زمين است ، به خالق خويش مي انديشم ، با خود مي گويم زمين و آسمان و هر آنچه در آنها است زيباست!