تبليغاتX
می وصل

می وصل

می وصلی ز سر زلف خم یار بیار آه می وصلیست سر زلف خم یار مپرس

مهمان جديد

سلام به همه دوستان 

داداشي ها و آپجي هام

همه خوبيد

ببخشيد كه بعد از ماها دوباره آپيدم

مي خواستم يه خبري بهتون بدم و اونم اينه كه

بابا شدم 

يه مهمون جديد به خانواده ما اضافه شد يه دختر كچولوي ناز

هنوز اسمي براش انتخاب نكرديم ولي بعد از انتخاب اسم حتما همه تونو در جريان مي ذارم

راستي اينم تاريخ تولدش 21 :  6  : 1389   مصادف با  12  سبتامبر   2010 

ساعت 4:30  عصر 

منتظر عكسش باشيد

و منم منتظر نظريات خوشكل همه تون هستم

باي

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/21ساعت 16:30  توسط سام  | 

خسته شدم

سلام دوستان ببخشید که دیر اومدم

می دونید که عروسی و این حرفا بود

ببخشید !

خیلی خسته شدم همینه دیگه زندگی گاهی با آدم نمی سازه

دو سالی می شه یه جایی می کارم اما دارم خسته می شم از همه چیزش

آخه آدم به این احمقی تو عمرم ندیدم خیلی....


اهههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/22ساعت 13:18  توسط سام  | 

کارت دعوت


سلام به همه دوستان

امید وارم حال همه تون خوب باشد .

این هم کارت عروسی من که یه روزی نگویید خبر تون نکردم .

شما می تونید روز پنجشنبه مورخ 8 / 8 / 1388  به آدرس

www.may-e-vasl.blogfa.com

مراجعه کرده و تبریکات نیک تان را با یک شاخه گل برایم بفرستید .

حضور شما عزیزان باعث دلگرمی بنده خواهد شد و مرهمی برای بلا هایی که در

آینده قراراست به سرم بیاید خواهد بود .

تشکر از حضور گرم تان هستیم .


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 10:29  توسط سام  | 

تنهایی

سلام علیکم

آپجی

داداش

نوکر همه تونم

ببخشید آآآآآآآآآآآآآآ    که چند وقته نتونستم آپ کنم

اشکالی نداره در عوض تا جایی که خبر شدم به همه تون سر زدنم .

البته شرمنده بعضی ها تون هم هستم که نتونستم سر بزنم

به هر حال ببخشید .

وا... از شما چی پنهون آخه می دونید که

چی جوری بگم ... خب تحت تاثیر جو عظیمی از ( عروسی و کانکور ) قرار گرفته بودم.

خب چی کار می کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


آنشب تنها بودم ! تنهای تنها

باران نم نمک می بارید و نسیم دلاویزی می وزید

و من زیر قطره های زلال باران در خیابانی که رهگذری جز من نداشت به آرامی گام بر می داشتم .

نور چراغ های کنار جاده سایه روشن زیبایی را به نمایش گذاشته بود و از دیدن این منظره حس عجیبی به من

دست می داد .

سکوت مطلق همه جا را فرا گرفته بود انگار هیولای مرگ گریبان گیر همه شده بود .

جز آهنگ شر شر  باران و  گام های لرزان من که درد مشترکی داشتند .


+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 13:8  توسط سام  | 

آخههه

سلام دوستان

بازم منم همون ....

امروز تازه دارم نفس راحتی می کشم .

چرا که بعد از 15 روز دیروز آخرین امتحانم به پایان رسیده و مجبور نیستم دیگه غصه چیزی رو بخورم .

البته

هر چند نتونستم درست امتحان بدم اما ....

اما از اینکه به پایان رسید خیلی خوشحالم .

امروز قرار گذاشته بودیم که همه ی بچه های کلاس سر ساعت 6 صبح با هم بریم گردش اما نامردا زدند زیر

قول شون ، اشکالی نداره ....

ولی از این به بعد تازه داره بدبختی های من شروع می شه ،

باید هر روز صبح زود برم آموزشگاه آمادگی کانکور و هر روز حسابی درس بخونم تا بتونم اگه خدا بخاد تو کانکور

امسال قبول بشم.

راستی در دعا ها تون منو فراموش نکنید .

ممنون می شم .



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 8:35  توسط سام  | 

گند !!!!!!!!

سلام به همه

 امروز خیلی داغونم !

 آخه می دونید ؟

نه نمی دونید که !

 امروز تو امتحان ریاضی گند زدم ،

 در قرن 21 اونم که همه جا دم از دموکراسی می زنه منه بدبخت ( سام ) باید با دختری که اصلا تو عمرم ندیدمش و حتی نمی دونم اسمش چیه ، چی جوریه ، با هم به توافق می رسیم یانه و... باید عروسی کنم .

 آره تعجب نکنید !

 درست خوندید ، همین طوره آره

بخدا اصلا تو عمرم ندیدمش ! اما باید ....

خوب مادرم می گفت : پسرم من تنهام ، تو هم که پسر بزرگ خونواده ای باید سرو سامونت بدم کی رو می خای؟

من : آخه مادر مه که هنوز 21 سالمه تازه درسهامو هنوز تموم نکردم می الان نمی خام عروسی کنم .

مادر : من این حرفها حالیم نیس اگه کسی رو دوست داری بگو و گرنه....

من : وگرنه چی مامان من نمی خام ، من زن نگیرم کی رو باید ببینم .

مادر : باشه می دونم که چی کار باید کنم . مدتی از این حرفها گذشت تا اینکه دیشب داشتم درس می خوندم یه دفعه

پدرم گفت : پدر : ببین پسرم یکی رو مادرت پسندیده منم دیدمش دختر خوبیه ما با پدر مادرش حرفها مونو زدیم یک ماه دیگه قرار ازدواج گذاشتیم .

 من : یعنی چی مگه مادر می خاد باهاش عروسی کنه که اون پسندیده پدر ، ثانیا قبل از حرف زدن با اونا چرا به من چیزی نگفتید. اک هی

پدر : ما قرار گذاشتیم و یک ماه دیگه هم عروسیه دیگه نمی خام حرفی بشنوم .

دیگه نتونستم درس بخونم ، رفتم تو فکر و امروز تو امتحان گند زدم .

همش همین بود !

حالا نمی دونم که چی کار کنم ؟

یعنی  واقعا نمی دونم که چی کار کنم !

فکر می کنم که تنها راه همین باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 11:49  توسط سام  | 

مترسك

دلم گرفته بود !

دلم گرفته و آروم آروم در سکوت بی نهایت شب به نجوای درونی ام گوش می داد.

هیس س س س !

کی هستم ؟

چی هستم ؟

وای !

دلم یک دفعه به یاد کسی افتاد که از کوچه پس کوچه های خاکی ده ، هنوز هم صدای خنده هایش ،

شیشه سکوت تنهایی ام را در هم می شکند .

اما !

اما یک روز که می خواست همرای دختران ده برن صحرا ، منو با کوله باری از خاطره تنها گذاشت و رفت

و دیگه هرگز باز نگشت .

می گویند : قبل از رفتنش چندین بار سراغ مرا گرفته بود .

چرا که بدون مشورت من جایی نمی رفت ...اما ....

رفت .

و حالا من مترسکی که سالهاست چشم براهش دوخته ام ....

و آنقدر اینجا خواهم ماند تا روزی باز گردد و ....

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 12:56  توسط سام  | 

امرزو خیلی دلم تنگ شده بود !

گاهی فکر می کنم می بینم که زندگی من همیشه تکرار است و می دانم که تکرار است و هیچ کاری نمی کنم .از خودم متنفر می شوم.

گاهی که به خودم فرو می روم می بینم که هیچ نیستم و به حال کسانی غبطه می خورم که حداقل هیچ هستند. از خودم بدم می آید .

گاهی نمی دانم که چی کار کنم ... یعنی واقعا نمی دانم که چی کار کنم و به گوشه ای خیره می شوم . حیران می مانم .

گاهی که فکر می کنم که هیچ چیزی ندارم و می بینم که همه چیز دارم به کودنی و نادانی خودم تعجب می کنم.

گاهی که از کرده ام پشیمان می شوم و باز کرده هایم را تکرار می کنم خودم را لعنت می کنم .

گاهی کاری را که کسی انجام می دهد ، من از او متنفر می شوم ولی وقتی همان کار را خودم انجام میدهم و به خودم تلقین می کنم که من هم انسان هستم و سر بلند در اجتماع گام بر می دارم ، احساس شرم می کنم .

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ....

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 20:44  توسط سام  | 

سایه

سایه تنها چیزیست که همیشه با اصل خودش در حرکت است .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 16:9  توسط سام  | 

و صدایی گفت : عشق

عشق يعني مهتاب برای دیدن چشمات ثانیه شماری می کنم واسه لمس کردن دستای گرمت بی قراری می کنم برای اینکه طاقت دیدن نگاتو داشته باشم روزی صد بار نگاهتو تجسم
می کنم واسه جبران روزایی که بدون تو تنها بودم لحظه شماری می کنم
تا بغلت کنم و بگم بهترين لحظات زندگی ام لحظات با تو بودن
است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 18:0  توسط سام  | 

بی تو

غزل غزل ترانه ای ، تو شعر عاشقانه ای

پناه می برم به تو ، که بهترین بهانه ای

بهانه می کنم تو را ، که شعر تازه ام شوی

برای شعر مرده ام ، تو مژده ی جوانه ای

صدای پای سبز تو ، بریده دست سرخ من

عزیز دل چه شکوه ای، که یوسف زمانه ای

جواب دل گرفته ام ، تویی همیشه پاسخش

جواب من چه می شود ، بگو کجا روانه ای

نماز صبح دل ولی ، شکسته شد ز رفتنت

مسافرم به آسمان، به قصد بی کرانه ای

ندیدمت تو را ولی ، ندیده دیدنی تری

ببینمت چه می شود ، چه عشق پر فسانه ای

چه ساده باورش کنم ، که بی نشانه رفته ای

نشان به این نشان که تو، همیشه بی نشانه ای

تو شمع جان من ببین ، بمیرد از صدای باد

بسوز باد قصه را ، به شعله ی ترانه ای

هنوز هم بهانه ام ، برای نغمه ام تویی

مرا به رنگ شعر کن، که سبز و جاودانه ای
از احمد حسيني
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 15:35  توسط سام  | 

زیبا ترین کلام

سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم

كه اينجا آدمك بسيار اما باز

تويی در شهر خاموشی

همه معنای فريادم

سلامم را تو پاسخ گوي با لبخند بی تزوير

بپرس احوال تنهايی من را

حال اينجايم

مپرس از اتفاق ياُس فرداها

مگو با ما چه خواهد كرد اين تقدير

سلامم را تو پاسخ گوی ای دنيای پاكی ها

غبارم من ، تو باران باش

جدايم كن ز اين و آن

رها از منت بی مهر خاكی ها

سلام من صدای وسعت تنهايی ام

از انتهای غربتم در شب

سلام من همان اميد تا صبح است

سلامم را تو پاسخ گوی

گر دست تمنای مرا خواهی كه نگذاری

اگر خواهی كه ننشينم تك و تنها

در اين اندوه و حسرت های تكراری

سلامم را تو پاسخ گوی ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 18:14  توسط سام  | 

نگاه

و نگاهش تفسیر صدای پای آب بود.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 19:17  توسط سام  | 

باز نگاه


غروب مبهم سرخ ، نارنجی  و آبی آسمان خاطره ای از آن دور دست ها را در تصویر گاه ذهنم نمایان می کند و نظاره گر لحظه هایی می شوم که گهی شاد و گهی غمگین بودم ، گهی چون آب زلال اما هیچ گاه تیره گل آلود نمی شدم . مثل طلوع صادق ، همچون انعکاس پر واقعیت و مثل ابر بارانی بودم از سادگی ، همچون اعداد لایتناهی بودم از پاکی ، همچو آب همدم خاک بودم از حیا ، به لبخند ساده ای خوشحال می شدم و همیشه مثل آیینه فراموش کار بودم . نمی دانستم فریب چیست ، نیرنگ کیست و دروغ کجاییست . با بی آلایشی تن به سکوت می دادم و گاهی نغمه ی زندگی را می سرودم و با بی پروایی در آسمان خیال کودکانه ام پرواز می کردم ، مثل امواج سریع ، مثل کوه استوار و مثل سقف نیل گون آسمان بی منتها بودم ...

اما سفید !                       

۲۰ / ۴ / ۱۳۷۸

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 11:30  توسط سام  | 

درد دل

غمم درد دلم آه هزینم

نبودم نیستم گر هستم اینم

به هستی از عدم وا کرده ام چشم

چی خواهم دید اگر او را نبینم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 18:47  توسط سام  | 

خدا یا !


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 18:36  توسط سام  | 

A


                                                            اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

                     اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir          اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir       اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir       اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir                                   

                                                             

                                                  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir                                   

   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 17:50  توسط سام  | 

پاتوق

در پاتوق مخصوص گذر گاه خيال  هر  چندي  مسافري آمده  ، حرف حرف

واژه واژه ، جمله جمله ، گفتني هايش را ، كردني هايش را  ،  شنيدني

هايش را ، خنده ها ، غم و غصه هايش را روي ديوار حافظه حكاكي كرده

كوله باري از خاطره را به جا گذاشته ، كوله بار سفر بسته و  به  آن  دور

دستها راهي مي شود.

قلبي را مي شكند.

اي كاش آشنا شدني  نبود ، زماني نمي  گذشت ،

خاطره اي به وجود نمي آمد تا قلبي نمي شكست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 19:56  توسط سام  | 

نمي دانم چرا

خواستم بنويسم اما،

خط خطي شد ........

نمي دانم چرا !!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 9:44  توسط سام  | 

زندگي

زندگي لحظه  به  لحظه  چهره   تازه  مي  گيره

دنيا را هر كي با قدرش  و  به  اندازه  مي  گيره  

يكي  در شب   جزيره   خواب   دريا   را نديده

يكي با لب  هاي  خشكش  طعم  دريا  را   چشيده

شايد اين راهي كه رفتم  آن  روزا   نرفته   بودم

شايد اين كاري كه  كردم   آن  روزا  نكرده بودم

زندگي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 15:49  توسط سام  | 

خلوت دل

در خلوت يك دل غم تلخيست ،در خلوت يك راز ساز نهانيست

در خلوت يك كام ترس مبهميست،در خلوت يك شب زن عريانيست

در خلوت يك شعر شهر زيباييست،در خلوت يك روز برف و بارانيست

در خلوت من

روياي من

آواز من

فكر عريان من 

تويي !

امروز من

فرداي من

دنياي من

ماواي من

احساس من

وسواس من

شعر و خيال من

تويي.

  خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 17:6  توسط سام  | 

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

         يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت 20:5  توسط سام  | 

گذر گاه زمان

درگذر گاه زمان

خيمه شب بازي دهر

با همه تلخي شيريني مي گذرد

عشق ها مي ميرد

رنگ ها رنگ ديگر مي گيرد

فقط خاطره هاست چي شيرين

و چه تلخ دست نا خورده به جا مي ماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 13:55  توسط سام  | 

مسيحا

                                                                                                                                                     

ابر شو ُ باران باش

برف کوهستان باش ُ یاری پنهان باش ُ

 چشمه جاری صحرای کسی باش گلم

و مسيحاي كسي باش گلم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 13:37  توسط سام  | 

صداي آشنا

پر از سكوت خلوتم تو  اعتنا   نمي   كني

شكسته استقامتم تو   اعتنا   نمي    كني

نگاه كن ببين كه دل  صداي  درد مي  دهد

تمام شد طراوتم  تو  اعتنا    نمي   كني

صداي  اشناي  تو   سفير   زندگانيست

و من صداي غربتم تو  اعتنا  نمي   كني

دم غروب را ببين  به من  سلام  مي  كند

تمام  كشته  فرصتم  تو  اعتنا  نمي  كني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 20:48  توسط سام  | 

غريب

           من  آهنگ   غريب   روزگارم           غمي در  انتهاي  سينه  دارم

           تمام هستي ام يك قلب پاك است            كه آنرا زير پايت مي گذارم

نمي دانم چرا با اينكه هر شب بي قرارم            دل سر  را  به  دامان   خيالت   مي  گذارم

چنان با خاطراتت دل خوشم شايد نداني             كه تك تك لحظه هاي رفته ام را مي شمارم

ولي باور كن از آن لحظه تاروز قيامت             تو را چون آرزو هاي قشنگم  دوست  دارم

تو  را  چون  موج  دريا  دوست   دارم             تو   را   تنهاي      تنها     دوست     دارم

                              دلم  غير  تو   به   كس   الفت   نمي  گيرد

                              كه كس به كس دل داده ديگر پس نمي گيرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 21:38  توسط سام  | 

می وصل

ای  دل  از  زلف   پریشان   شده   یار   مپرس

وز خم   گيسوي   آن    دلبر     عيار   مپرس

رندم    از     رندي       رندان    گله      دارم

به صورت شوخم و مست از غم او بار  مپرس

مي   وصلي    زسر    زلف  خم    يار     بيار 

آه مي وصليست سر  زلف  خم  يار    مپرس

تا   بيابد    نشاني    زره    يار    دل     سام

چه  هوايست   هوايم   به   ره    يار   مپرس

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 9:50  توسط سام  | 

پاتوق

 در پاتوق مخصوص گذرگاه خیال هر چندی پرستوی مهاجری آمده کوله بار سفر گذاشته و خیمه رنگین اقامتش را به پا می کند. حرف حرف واژه واژه جمله جمله روی دیوار حافظه حکاکی می کند. کوله باری از خاطره را به جا گذاشته و کوله بار سفر جمع کرده و پرواز می کند.

ای کاش آشنا شدنی نبود   دوستی   عشق   و کدام    امیدی وجود   نداشت    زمانی نمی گذشت        و خاطره ای بوجود نمی آمد .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 8:48  توسط سام  |